تبليغاتX
ترانــــــــــــــــــــــــه قدسی
ترانــــــــــــــــــــــــه قدسی

تــــــــــــــــــــــــــــــــرانه قدسی

به وبلاگ ترانه قدسی خوش امدید

خوشحال میشم نظراتتون روهم بگین

با تشکر

نوشته شده در جمعه 23 دی1390ساعت 12:9 توسط نازیلا فخرایی|

حضرت علي بن محمد نوه امام رضا (عليه السلام) و پدربزرگ امام زمان (عجل الله تعالي فرجه الشريف) هستند. القاب امام دهم (علیه السلام) طبق نقل مرحوم مجلسی عبارتند از: النجیب، الهادی، النقی، العالم، الفقیه، الامین، الموتمن، الطیب، العسکری»

امام هادی (علیه السلام) متولد محلی به نام «صریا» در اطراف مدینه الرسول (صلی الله علیه و آله) بود که به اجبار حکومت زمان از مدینه به سامراء منتقل گردید. به امام هادی و فرزندشان امام حسن «عسكری» گفتند زیرا که جایی به نام عسکر که در واقع پادگان نظامی بوده محل سکونتشان قرار داشته است.

امام هادی (علیه السلام) بیشترین دوران عمر شریفش را در عصر....


برچسب‌ها: در زمان امام هادی, شهادت امام هادی
:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه 5 خرداد1391ساعت 1:26 توسط نازیلا فخرایی| |

من در آن شب در خواب دیدم که مسیح و شمعون و جمعی از حواریون در کاخ جدّم گرد آمدند و در همان موضعی که جدّم تخت را قرار داده بود منبری نصب کردند که از بلندی سر به آسمان می‌کشید و محمد(صلی الله علیه و آله) به همراه جوانان و شماری از فرزندانش وارد شدند. مسیح به استقبال او آمد و با او معانقه کرد.

یک شب که در «سرّ من رأی» (سامرا) در خانه خود بودم و پاسی از شب گذشته بود، کسی درِ خانه را کوفت، شتابان به پشت در آمدم دیدم کافور ـ فرستاده امام هادی(علیه‌السلام) ـ است که مرا به نزد او فرا می‌خواند. لباس پوشیدم و بر او وارد شدم دیدم با فرزندش ابومحمد و خواهرش حکیمه خاتون از پس پرده گفت‌وگو می‌کند، چون نشستم فرمود: «ای بشر! تو از فرزندان انصاری و ولایت ائمه(علیهم السلام) پشت در پشت، در میان شما بوده است و شما مورد اعتماد ما اهل‌بیت هستید و من می‌خواهم تو را مشرّف به فضیلتی سازم که بدان بر سایر شیعیان در موالات ما سبقت بجویی، تو را از سرّی مطّلع می‌کنم و برای خرید کنیزی گسیل می‌دارم. آنگاه نامه‌ای به خط و زبان رومی نوشت و آن را در پیچید و به خاتم خود ممهور ساخت و دستمال زرد رنگی را که در آن 220 دینار بود.....


:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه 5 خرداد1391ساعت 1:12 توسط نازیلا فخرایی| |

نوشته شده در سه شنبه 2 خرداد1391ساعت 18:17 توسط نازیلا فخرایی| |

نوشته شده در دوشنبه 4 اردیبهشت1391ساعت 0:46 توسط نازیلا فخرایی| |

نخستین ستاره ای بودی که در عرش به خورشید نبوت رسیدی؛ ستاره ای نیلی به رنگ جراحت آسمان و زخم زمان. ای ام ابیها! ای مهربان ترین مادر، حبیبه ی حق و شفیعه ی حشر! پدر و مادرم فدای پینه ی دست هایت باد. تو محور آسیای ایثاری و اولین علت خلقت. ای مادر رسالت و همتای ولایت! به روزهایی می اندیشیم که پس از واقعه ی عظیم غدیر، همراه با حسنین به خانه های اهل مدینه می رفتی و با بیان وحیانی خویش حجت الهی را بر غافلان، تمام می کردی و بدین سان از آغاز، حمایت از ولایت، سرلوحه ی خصایل آسمانی ات بود.


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه 4 اردیبهشت1391ساعت 0:43 توسط نازیلا فخرایی| |

نوشته شده در چهارشنبه 24 اسفند1390ساعت 12:43 توسط نازیلا فخرایی| |

عید است ولی بدون او غم داریم

عاشق شده ایم و عشق را کم داریم

ای کاش که این عید ظهورش برسد

اینگونه هزار عید با هم داریم

اللهم عجل لولیک الفرج

          

سال ۹۰ با تمام ادعاهاش رفیق نیمه راه

از آب در اومد

امیدوارم سال۹۱مثل اجدادش نارفیق نباشه

 و با ظهور آقا رفاقت خودش رو ابدی كنه.

يكي ميپرسد اندوه تو از چيست / سبب سازسكوت مبهمت كيست /

  برايش صادقانه مينويسم / براي انكه بايد باشد و نيست

نوشته شده در پنجشنبه 18 اسفند1390ساعت 17:19 توسط نازیلا فخرایی| |

نوشته شده در پنجشنبه 18 اسفند1390ساعت 17:8 توسط نازیلا فخرایی|

 

خدا آن حس زیباییست که در تاریکی صحرا

زمانیکه هراس مرگ میدزد د سکوتت را

یکی همچون نسیم دشت میگوید

 هستم ای تنها

از تصادف جان سالم بدر برده بود

و می گفت زندگی خود را مدیون ماشین مدل بالایش است

و خدا همچنان لبخند می زد

حکایت عجیبیست رفتار ما
خداوند میبیند و میپوشاند مردم نمیبینند و فریاد میزنند

نوشته شده در دوشنبه 15 اسفند1390ساعت 11:32 توسط نازیلا فخرایی| |

دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را 
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکــــارا


                                                 کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز 
                                                 باشد که بازبینیم دیدار آشــــــــــــــــــنا را

ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون 
نیکی به جای یاران فرصت شمار یــــــــارا

                                                در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل 
                                                هات الصبوح هبوا یا ایها السکـــــــــــــــارا

ای صاحب کرامت شکرانه ســــــــــــلامت 
روزی تفقدی کن درویـــــــــــــش بی‌نوا را

                                                آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است 
                                               با دوستان مروت با دشمنان مـــــــــــــــــدارا


برچسب‌ها: دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را
نوشته شده در پنجشنبه 4 اسفند1390ساعت 18:54 توسط نازیلا فخرایی| |

نوشته شده در دوشنبه 1 اسفند1390ساعت 11:28 توسط نازیلا فخرایی|

در میان بنی اسرائیل عابدی بود به نام <برصیصا>که زمانی طولانی عبادت کرده بود وبه آن حد از مقام قرب رسیده بود که بیماران روانی را نزد او می آوردند وبا دعای او سلامت خودرا باز میافتند روزی زن جوانی را از یک خانواده باشخصیت به وسیله برادرانش نزد او آوردند وبنا شد مدتی نزد او بماند تا شفا یابد .شیطان در اینجا به وسوسه گری مشغول شد وآنقدر صحنه رادرنظر او زینت داد تا آن مرد عابد به او تجاوز کرد!چیزی نگذشته که معلوم شد آن زن باردار شده <<واز آنجا که که گناه همیشه سرچشمه گناهان عظیم تر است>>زن را به قتل رساند ودر گوشه ای از بیابان دفن کرد.

برادرانش ازماجرا باخبر شدند که مرد عابد دست به چنین جنایت هولناکی زده، این خبر در تمام شهر پیچید وبه گوش امیر هم رسید او با گروهی از مردم حرکت کردند تا از ماجرا باخبر شود هنگامی که از جنایت عابد مسلم شد اورا از عبادتگاهش فرو کشیدند.،پس از اقراربه گناه دستور داد اورا به دار بیاویزند .هنگامی که بر بالای چوبه دار قرار گرفت شیطان در نظرش مجسم شد وگفت:من بودم که تو را به این روز افکندم!واگر آنچه را میگویم اطاعت کنی موجبات نجات وآزادی تورا فراهم خوام کرد!

عابد گفت :چه کنم؟ گفت:تنها یک سجدهبرای من بکنی کافی است .عابد گفت:در این حالتی که میبینی توانایی ندارم.،شیطان گفت:اشاره ای کفایت میکند .مرد عابد با گوشه چشم ،یابا دست خود،اشاره ای کرد و سجده به شیطان اورد ودردم جان سپرد وکافر از دنیا رفت!...   

منبع:کتاب داستانهای شگفت انگیز درباره شیطان

نوشته شده در دوشنبه 1 اسفند1390ساعت 11:13 توسط نازیلا فخرایی|

نوشته شده در چهارشنبه 19 بهمن1390ساعت 12:27 توسط نازیلا فخرایی|

يك روز شيطان چاقى ، شيطان لاغرى را ملاقات كرد .

شيطان چاق ، از شيطان لاغر پرسيد : چرا تو اينقدر لاغر و ضعيف شده اى ؟ شيطان لاغر، جواب داد: من بر شخصى مسلّط و مأمور شده ام كه او را گمراه كنم . ولى آن شخص ‍ در اوّل هر كار مانند: خوردن ، آشاميدن و ... زبانش به ذكر « بسم اللّه الرحمن الرحيم » گويا است ، از اين رو  از نفوذ در او و شركت در كارهاى او محروم هستم و همين سبب ، موجب لاغرى من شده است ، حال تو بگو بدانم چطور چاق شده اى ؟

شيطان چاق پاسخ داد : چاقى من به خاطر آن است كه شاد هستم ، زيرا بر شخص غافل و بى خبر و بى تفاوت مسلّط شده ام كه در هيچ كارى « بسم اللّه » نمى گويد ، مثلاً هنگام ورود و خروج و هنگام خوردن و نوشيدن و ... و در هر كارى ، آنچنان غافل و سرگرم است كه اصلاً به ياد خدا نيست .

پس اى مؤمنين در اول هر كارى « بسم اللّه الرحمن الرحيم » يادتان نرود زيرا با گفتن بسم اللّه شيطان از شما دور مى شود .

 

منبع : داستان هایی از اذکار و ختوم و ادعیه مجرب ، نوشته : علی میرخلف زاده


برچسب‌ها: گفتگوی دو شیطان درباره « بسم الله الرحمن الرحیم »
نوشته شده در دوشنبه 10 بهمن1390ساعت 13:4 توسط نازیلا فخرایی| |

خـُـدا خـوشـبـَخـتـی مـا رو مـی خـواد ....

خــــوشـــبـَــــخــــتــی مـــا دَر ســـــه جـُــمـــلـِــه اَســـــــــت : 

تـَـجـربـه اَز دیــروز ؛ اِســتـِــفــاده اَز اِمــروز ؛ وَ اُمــیــد بــه فـَــردا .

وَلـی شـــِیـطـان بـا سـه جـُمـلـه زِنـدِگـی مـا رو تـَبـاه مـیـُکـنـه :

حـــَـســــرَت دیـــــروز ؛ اِتــــلافــــــ اِمـــــروز ؛ تــَــرس اَز فـَــــردا .

نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن1390ساعت 22:15 توسط نازیلا فخرایی|

خدا را دیده ای آیا؟

تو آیا دیده ای وقتی شبی  تاریک

میان بودن و نابودن امید فردائی

هراسی می رباید خواب از چشمت

کسی ، خورشید و صبح و نور را

در باور روح تو می خواند

و هنگامی که ترسی گنگ می گوید؛ رها گردیده ، تنهایی

و شب تاریکی اش را، بر نگاه خسته می مالد

طلوع روشن نوری به پلکت ، آیه های صبح می خواند

کلام گرم محبوبی

کمی نزدیک تر از یک رگ گردن،

به گوشت با نوای عشق می گوید:

غریب این زمین خاکی ام ، تنها نمی مانی

 <بقیه ادامه مطلب>          


:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن1390ساعت 22:6 توسط نازیلا فخرایی|

لطفا تو پست پایین نظر بدید

نوشته شده در یکشنبه 2 بهمن1390ساعت 12:42 توسط نازیلا فخرایی|

خدایا به من زیستنی عطا کن
که در لحظه ی مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است
حسرت نخورم
        و مردنی عطا کن
        که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم


برچسب‌ها: یا رب
نوشته شده در جمعه 30 دی1390ساعت 10:8 توسط نازیلا فخرایی| |

         بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
شيطان هم مانند جارچيان دنيا براى جمع كردن مردم به زير پرچم خود طبل مى زند، طبلى دارد كه هر وقت مى خواهد مردم را از ياد خدا غافل كند و هر دسته اى را به هر راهى كه مى خواهد بكشاند، دوال (324) را محكم بر طبل مى زند. وقتى صداى آن بلند شد مردم هر چند مشغول نماز و دعا، جماعت و جمعه ، يا در مسجد و تكيه باشند، كار خود را رها كرده و با عجله خود را به زير پرچم آن ملعون مى رسانند.
در حديثى وارد شده : كه پيغمبرى از پيغمبران الهى در مسجد با خداى خود مناجات مى كرد و مى گفت : خداوندا! از تو مى خواهم كه شيطان را با سيمايش به من نشان دهى تا او را ببينم

برچسب‌ها: داستانهای عبرت انگیز از شیطان
:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه 29 دی1390ساعت 10:2 توسط نازیلا فخرایی| |


آخرين مطالب
»
» در زمان امام هادی...
» داستان نرجس خاتون؛ از انتخاب تا ازدواج
» خـــــــــــــــــــــــــــــــــدای من
» ...
» نخستین ستاره ...
» نــــــــــــــــــــــــــــوروز مبارک
» فرج امام زمان
»
» خدا
» دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را
» زنــــــــــــــــــدگی


قالب هاي عاشقانه broke love


href=br